تبليغاتX
زندگی در بامیان
زندگی در بامیان
انعکاس رویدادهای بامیان و هزارستان

 
تاريخ : جمعه چهارم فروردین 1391

چند وقت پیش با انبوهی از غم و غصه مجبور شدم بامیان را ترک کنم.

دلایل این ترک بماند در فرصتی دیگر.

نزدیک به هشت سال در بامیان زندگی کردم، و نزدیک به 5 سال هم بیش از 800 پست از درد، رنج، امیدها و شادی های مردم این خطه از سرزمین ام در قالب نوشته های شخصی اما با پیام ها خاص و صادقانه نوشتم و منتشر کردم.

بیش از دو دهه از بهترین ایام عمرم در غربت گذشت و از غربت خاطره خوش ندارم، خوش بودم که در دامن میهن زندگی می کنم و هر لحظه اش برایم نیکو بود.

با این صفحه خواستم روایتگر مستقیم وضعیت زندگی مردم ام در بامیان و هزارستان باشم و فکر هم نمی کردم بازهم غربت را تجربه کنم اما بازهم مجبور به این کار شدم.

اکنون چندین هزار کیلومتر با بامیان فاصله دارم؛ بامیان را و شما خوانندگانم را تا اطلاع ثانوی به خدا می سپارم و خودم را نیز!

اگر با برخی نوشته هایم رنجیدید طلب عفو و بخشش دارم اگر مورد توجه تان واقع شد التماس دعا دارم.

ان شاء الله اگر عمری باقی بود بازهم خواهم نوشت.

تا آن روز!



ارسال توسط محمد ظاهر نظری
 
تاريخ : شنبه بیست و دوم بهمن 1390

دوست داشتم درنوزدهمین سالیاد حادثه افشار بر مزار آن شهیدان در افشار باشم و ضجه کنم، اما در آن روز بامیان بودم و امروز که از این روز فراموش ناشدنی در بامیان تجلیل شد من در راه بامیان- کابل بودم.


تلفنی از مهدی درباره کم و کیف محفل بامیان جویای احوال شدم، گلویش را عقده گرفته بود و مرا و امثال مرا به بی غیرتی و فراموش کردن این روز که مربوط به سرنوشت سیاسی شان است متهم کرد.

گویا مراسم آن طور که مهدی انتظار داشت شرکت کننده نداشت از محفل کابل خبری دریافت نکرده ام اما فکر می کنم این فراموشی و بی تفاوتی نسبت به حادثه افشار در بین توده های مردم را باید جدی گرفت و تجزیه و تحلیل کرد و برایش راه حلی پیدا کرد.


به نظر من عامه مردم گناه و تقصیری ندارند، رهبران فکری، سیاسی، اجتماعی مردم را باید ملامت کرد که این روز را تبدیل به ماتم ملی نکرده اند، از این روز یاد نمی کنند و قربانیان را تجلیل نمی کنند، برایش تبلیغ نمی کنند و ...



ارسال توسط محمد ظاهر نظری
 
تاريخ : شنبه بیست و دوم بهمن 1390
دوست داشتم درنوزدهمین سالیاد حادثه افشار بر مزار آن شهیدان در افشار باشم و ضجه کنم (پنج شنبه)، اما در آن روز بامیان بودم و امروز که از این روز فراموش ناشدنی در بامیان تجلیل شد من در راه بامیان- کابل بودم.

تلفنی از مهدی درباره کم و کیف محفل بامیان جویای احوال شدم، گلویش را عقده گرفته بود و مرا و امثال مرا به بی غیرتی و فراموش کردن این روز که مربوط به سرنوشت سیاسی شان است متهم کرد.
گویا مراسم آن طور که مهدی انتظار داشت شرکت کننده نداشت از محفل کابل خبری دریافت نکرده ام اما فکر می کنم این فراموشی نسبت به حادثه افشار در بین توده های مردم را باید جدی گرفت و تجزیه و تحلیل کرد و برایش راه حلی پیدا کرد.

به نظر من عامه مردم گناه و تقصیری ندارند، رهبران فکری، سیاسی، اجتماعی مردم را باید ملامت کرد که این روز را تبدیل به ماتم ملی نکرده اند، از این روز یاد نمی کنند و قربانیان را تجلیل نمی کنند، برایش تبلیغ نمی کنند و ...



ارسال توسط محمد ظاهر نظری
 
تاريخ : چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390
بالاخره دیروز پس از چند روز دوندگی موفق شدم  وثیقه نکاح نامه را دریافت کنم.

پس از چهارده سال ازدواج، اینک ازدواج من و خانمم در دولت افغانستان شکل رسمی پیدا کرد یا به اصطلاح تجدید عقد نکاح نمودیم.

در ایران که بودم می دیدم زوج های ایرانی سند ازدواج را اخذ می کردند و این سند در بسیاری از جاها اعتبار خاصی داشت و از همان زمان آرزو داشتم که من هم در کشورم چنین سندی را بدست آورم.

 

 

داستان دریافت این نکاح نامه هم داستان مفصل دارد، محکمه، جایی که باید این نکاح نامه را صادر کند متأسفانه کارمندانش تاکنون تجربه چنین کاری را نداشتند و از پروسه این کار هم مطلع نبودند.

بخش تحریرات که یک کارمند داشت با انبوهی دوسیه و کارهای عقب مانده دیگر هم روبرو بود، من را چند روز علاف کرد، دوست ندارم از واسطه یا موقف شغلی و کاری ام در چنین کارهایی سوء استفاده کنم، می خواستم از نزدیک ببینم که در چنین اداره هایی بر سر مردم چه می آید؟

 

محرر صاحب محکمه دیروز گفت برو شنبه بیا، کلی عذر و التماس کردم که شنبه نمی توانم اگر امکان داره این کار را ظرف همین هفته تمام کنید، اول نمی پذیرفت بعد دلش به رحم آمد و گفت ساعت یک بجه با خانم و دو شاهد محکمه بیا، با دوتن از دوستان هماهنگ کردم و رفتم سر قرار، محرر به محض دیدن یکی از شاهدانم که فردی صاحب نفوذ بود یکه خورد، از جایش بلند شد، او را در کنار خود نشاند، برایش چای آماده کرد و مرا خطاب کرد که چرا زودتر خودم را معرفی نکردم که از دوستان ایشان هستم و ...، بالاخره در ظرف نیم ساعت کتابچه سند ازدواج را خانه پوری کرده، مهر زد و به من با احترام پیش کش کرد.

دوستان شاهد، برای من و خانم ام این تجدید نکاح را تبریک گفتند.

 

در ختم کار بهای این سند ازدواج را پرداخت کردم، البته اندکی بیشتر از بهای اصلی اش، بقیه اش را به عنوان شیرینی به او بخشیدم و از محکمه بیرون آمدیم.

 

رئیس محکمه شهری و قاضی همکارش محمدعلی احمدی خیلی همکاری کردند، و آنان گفتند دیگران، چه آنان که تازه ازدواج کردند و چه آنان که قبلن ازدواج کرده اند را تشویق کنیم که بیایند نکاح نامه که یک سند رسمی است دریافت کنند، به گفته آنها من دومین نفری بودم که در سال 1390 این کتابچه را دریاف کردم این سند مزایای زیادی دارد از جمله اینکه حق مهر زنان ثبت می شود، شرط ضمن عقد و ... را می توان در آن نوشت و به هر صورت به فایده زنان بیشتر است تا مردان.

شاهدانم نیز هر کدام فرم درخواست را گرفتند تا آنها نیز این سند را دریافت کنند.

به زنان و مردان مدافع حقوق زنان توصیه می کنم که حتمن سند ازدواج را دریافت کنند.

یکی از معایب عمدی این سند این است که تمام آن به زبان پشتو نوشته شده است.



ارسال توسط محمد ظاهر نظری
 
تاريخ : یکشنبه نهم بهمن 1390

دو شب پیش یکی از دوستان تلفن کرد و گفت شنیدم در محله شما دختر جوانی (خواهر خانم محافظ آقای واحدی بهشتی-عضو شورای ولایتی) خودکشی کرده است، من اظهار بی اطلاعی کردم، رادیو ها و رسانه های محلی نیز خبر نداشتند (مانند همیشه شهروندان از رسانه ها جلوتر بودند)، تازه شب گذشته دو رادیوی محلی در این زمینه خبری کوتاه را منتشتر کردند، اما در نبود اخبار موثق شایعات و اخبار سرچوک همچنان نقل مجالس می باشد.

 

امروز به شورای ولایتی رفته بودم از آقای واحدی بهشتی که همسایه مان نیز هست جریان را پرسیدم وی با تأسف گفت این حادثه بعد از ظهر روز جمعه در حویلی ایشان اتفاق افتاده است، وی افزود خانواده محافظم نیز در حویلی ما به عنوان همسایه زندگی می کرد، از یکسال پیش خواهر خانمش  که حدود 15 ساله بود با ایشان بود، آن دخترک خیلی دوست داشت پلیس شود، آن روز حادثه محافظم در شورا بود،  بچه ها مشغول آوردن آب از نل بودند آن دختر در خانه تنها بود و اسحله محافظم (دامادشان)نیز در خانه بود، آن دختر با اسلحه بازی می کند که ناگهان صدای فیر از خانه شنیده می شود، من در خانه بودم بلافاصله رفتم به خانه محافظم   دیدم که هنوز نفس داشت، زنگ زدم به محافظم، او آمد، وی را فوری به شفاخانه منتقل کردیم که بعد از مدتی وی جان به جان آفرین تسلیم کرد.

 

وی از من خواست در این زمینه اطلاع رسانی نمایم تا جلوی شایعات گرفته شود.

قرار اطلاع، جنازه برای تحقیقات بیشتر به طب عدلی در کابل منتقل شده است.

نمایش فیلم های جنگی یا اکشن، موجودیت سلاح های اسباب بازی، غفلت بزرگسالان در نگهداری اسلحه و ...اطفال را آسیب پذیر می کند.

(توضیح و عذر خواهی؛ روز گذشته  در این پست عبارتی به نقل از محترم واحدی نوشته بودم که به علت شفاهی بودن گفتگو آن عبارت را اشتباه نوشته شده بودم، بدینوسیله ضمن عذر خواهی، این پست را امروز تصحیح نمودم)




ارسال توسط محمد ظاهر نظری
 
تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم دی 1390

دوستی دوبار پیام ارسال داشته و مشکل برخورد بد جامعه افغانستان با مهاجرین برگشته از ایران را مطرح نموده است، دو هفته پیش مجله فرهنگی رادیو بی بی سی هم بحثی را با چند چهره فرهنگی برگشته از ایران مطرح نمود که آنها نیز دقیقن به همین موضوع اشاره داشتند، چندی پیش هم مطلبی را نوشتم که و در آن اشاره کردم که پست های مدیریتی هزارستان اینک به دست کسانی هستند که از این منطقه نیستند چرا متخصصین خود این مردم به ویژه از ایران نمی آیند تا این خلاء را پر کنند و در آنجا نیز دوستی از ایران پیام دادند که دوستان زیادی مشتاق اند اما برخوردهای بد و نامناسب، وضعیت فساد اداری، خویش خوری و ... مانع از جذب این کادرها می شود.

 

آن دوست نوشته است که خیلی ها به ویژه در کابل به آنهایی که از ایران برگشته اند القاب و صفات نامناسب و غیر اخلاقی می دهند، وی مدعی است که این القاب و صفات یک توطئه از قبل طراحی شده توسط انحصار طلبان برای راندن این متخصصین از جامعه است و این زنگ خطری است که باید آنرا افشا کرد وی می نویسد متأسفانه این صحبت ها بیشتر از سوی خودی هاست تا دیگران!



ارسال توسط محمد ظاهر نظری
 
تاريخ : دوشنبه نوزدهم دی 1390

درست یازده سال پیش در چنین روزی حدود 400 نفر از مردم بی گناه یکاولنگ بدست طالبان قتل عام شدند.

چند وقت پیش که کابل بودم شبی مهمان یکی از دوستان بودم که خانه شان قلعه شاده، پشت سر مدرسه آیت الله تقدسی بود،  او درباره روزهای سخت سالهای 71-73 صحبت کرد و از خاطرات دفن شهدا، آنهم شبانه در قبرستان سرکاریز قصه کرد، فردای آن روز جهت ادای احترام به آن شهدای گمنام به آنجا رفتم که اینک به گورستانی فراموش شده تبدیل شده است، جایی که صدها تن از یاران بابه در روزهای سخت مقاومت در آنجا آرمیده اند، جایی که بابه نیز وصیت کرده بود آنجا دفن گردد اما اینک جولانگاه نوجوانان منطقه شده است برای تشلی بازی!

 

 

 

 

 

با موبایلم چند قطعه عکس از این گلزار شهدا گرفتم


پس از قرائت فاتحه  از پل سوخته تا پل داکتر مهدی را پیاده طی کردم، جایی که اینک محل زیست دهها تن معتاد تبدیل شده، به گفته یکی از مقامات حوزه شش امنیتی پلیس  در هوای چند درجه زیر صفر کابل شبی یک یا چند تایشان می میرند و آنها مجبورند جنازه شان را منتقل کنند و در جایی گم و گور کنند این فرد قصه کرد که پل سوخته نقطه مرزی بین سه حوزه پلیس می باشد؛ حوزه شش، حوزه سه و حوزه پنج، (از وسط دریا نیمه غربی مربوط به حوزه شش و نیمه شرقی مربوط به دو حوزه دیگر است از وسط پل سوخته قسمت شمال آن مربوط به حوزه پنج و قسمت جنوب آن مربوط حوزه سه می باشد) و هر معتادی که جان دهد پلیس های حوزه ای که زود تر خبر شوند کوشش می کنند جسد را در منطقه استحفاظی حوزه دیگر برانند تا مسئولیت بر عهده آن حوزه شود، بعد از پل داکتر مهدی بطرف دهبوری روان شدم از کوچه ای عبور کردم که دو طرف آن دیوارهای سیمانی گذاشته شده بود و نگهبانان در حال پاسبانی بودند، آن جا خانه استاد محقق بود، چه روزگاری است دهها معتاد درست در زیر کلیکین خانه استاد در شب های سرد زمستان با سرما دست و پنجه نرم می کنند،

حکومت و جامعه جهانی که خواب است اما استاد، حاجی صاحب های مافیای زمین و دهها تن ثروتمند دیگر هزاره با موتر های صفر کیلومتر پنجاه تا صد هزار دالری خویش هر روز از این منطقه بی تفاوت عبور می کنند.

 

صحبت از شهید و شهدا بود به کجا انجامید!



ارسال توسط محمد ظاهر نظری
 
تاريخ : شنبه هفدهم دی 1390

سال گذشته سفیر ایران در جریان افتتاح لیسه مسلکی زراعت وعده داد که یک شفاخانه مجهز 100 بستری را به هزینه 20 ملیون دالر در بامیان احداث خواهند کرد.

بالاخره بعد از مدت ها کار اولیه این شفاخانه در دشت عیسی خان شروع شد، اما مدتی است که این کار متوقف شده است، والی صاحب در مصاحبه خود با خبرگزاری جمهور گفته است که شخصن دستور توقف این پروژه را داده است، آنهم به دو دلیل اول اینکه آنها (ایرانی ها) مجوزی از وزارت صحت عامه نداشتند، دوم اینکه بنیاد انکشافی آقا خان در بخش صحت قرارداد 32 ساله دارد.


من از نزدیک شاهد تلاش های خانم سرابی برای  انکشاف بامیان هستم، اما تبعیض و تعصب دولتمداران کابل مانعی است بزرک برای انکشاف این ساحه اما این بار فکر می کنم  دلایل فوق دلایل قانع کننده ای نیست برای محروم ماندن بیشتر این مردم از خدمات صحی!!


شفاخانه ولایتی بامیان که توسط بنیاد انکشافی آقا خان اداره می گردد به گفته مسئولین اش فقط عملیات های عاجل را قبول می کند، بخش دندان آن با وجود امکانات مجهزی که پی آر تی سنگاپوری ها در اختیارش گذارده اند، تنها کاری که می کند کشیدن دندان است، فیزیوتراپی ندارد، بخش چشم، گوش و گلو، ارتوپدی، دارو و ... ندارد،  با این وجود، توقف ساخت شفاخانه ایرانی ها و ارجاع آن به کابل با آن همه تبعیض و تعصب فکر می کنم کار مناسب نیست.

 

وانگهی والی صاحب قانون را دلیل می آورد، وی در این مصاحبه و جاهای دیگر بارها اشاره کرده است که وزارت انرژی و آب، در این ده سال هیچ پروژه انکشافی در این ولایت تطبیق نکرده و تاکنون هیچ وقعی هم به اعتراضات مدنی مردم نگذاشته است، آیا این کار وزیر و وزارت قانونی است؟ 


من فکر می کنم رقابت بین آمریکایی ها و ایرانی ها دلیل اصلی این توقف باشد، من طرفدار این دو کشور نیستم اما فکر می کنم، منافع ما و منافع مردم ایجاب می کند که برای رشد و انکشاف مردم خود تلاش کنیم و فرصت ها را هدر ندهیم و هنر آن است که از هر موقعیتی برای توسعه این سرزمین استفاده کنیم، آنگاه  نام ما در اذهان این مردم برای همیشه خواهد ماند ورنه آیندگان طوری دیگر قضاوت خواهند کرد!!

l



ارسال توسط محمد ظاهر نظری
 
تاريخ : سه شنبه سیزدهم دی 1390

دیروز ساعت 4 صبح راه افتادم به طرف بامیان، در ایستگاه بامیان (گولایی) دواخانه رانندگان به جانم ریختند، هرکدام به طرفی کش می کردند، کش کشک زیاد بود، نزدیک بود شانه دردناکم را که اینک فکر می کنم بهبود یافته، دوباره به حالت اول در بیاورند با فریاد بلند گفتم که می خواهم سوار کورولایی شوم که فقط یک نفر کمبود دارد و آماده حرکت باشد، این معیار قرار دادن سبب شد که تنها یک راننده مرا به طرف موتر خود بکشد، موترش منتظر یک مسافر بود، بعد مبلغ 200 افغانی را "نماینده" از راننده گرفت، به قول راننده "پول حرام"، نمی دانم که این نماینده را کی تعیین کرده و این مبلغ و تکتی که می دهد به چی درد می خورد و چه نوع خدماتی را به رانندگان می دهد، فکر می کنم که یک تیکه داری است و به قول راننده ها یک پول زور می باشد، با دعا و صلوات و خواندن آیت الکرسی حرکت کردیم، موتر ما از روی پل نو ساز  کوته سنگی به طرف سیلو حرکت کرد و بعد به طرف کوتل خیرخانه، شمالی و شاهراه غور بند.


تا چهارده غوربند در عالم خواب و بیداری نفهمیدم که چطور آمدیم، سرک کاملن قیر (آسفالت) بود و به برکت چندین پسته امنیتی، کدام حادثه امنیتی هم چند وقتی است که گزارش نشده به همین علت سیم کارت موبایل و کارت بانکی ام را پنهان نکرده بودم.


از این منطقه به بعد تا نزدیکی های کوتل شیبر مردم محل سرعت گیرهای زیادی را روی سرک آسفالت درست کرده اند و نزدیک کوتل شیبر و کوتل شیبر سرک همچنان به حالت قبلی خود بود  و گولایی های کوتل هم کمی یخبندان و خطرناک شده بود و کوتل هم خشک بود.


در سر کوتل درست در نقطه مرز ولایت بامیان پسته امنیتی ایجاد شده که پلیس موظف آن موتر ما را تلاشی کرد از جمله بیگ (ساک) مرا خوب گشت بعد از آن در پسته دوآبی شیبر بازهم تلاشی مجدد و پسته شش پل هم  همان تلاشی تکرار شد و نهایت پسته دهن ککرک (ابتدای شهر بامیان) هم قصه فوق تکرار شد به آن عسکر گفتم، دوست عزیز لازم نیست تمام لباس های مرا بیرون بریزی، یک بار بلندش کن از روی وزن اش و لباسهایی که در رویش قرار داره معلوم می شه که لباس است، اگر  دنبال اسلحه و واسکت انفجاری می گردی که در اینجا نیست، وانگهی از قیافه ما هم معلوم است که از جمله براداران (راضی با ناراضی) نیستیم اگر دنبال مواد مخدر و آثار باستانی هستی که موترهایی که از بامیان خارج می شود را بگرد!


القصه؛ این گفتار تأثیر خود را گذاشت و سبب شد عملیات تلاشی زودتر ختم گردد، آن موانع روی سرک و این تلاشی ها سبب شد که ساعت 11 صبح به بامیان برسم، در حالیکه که انتظار داشتم که ساعت 9.5 یا 10 برسم، این در حالی است که در مسیر رفتن به کابل نزدیکی های کابل پلیس ها وقتی به موتر و سرنشینان هزاره آن می نگرند و می فهمند که از بامیان آمده اند، بدون هرگونه تلاشی اجازه عبور به کابل می دهند نفهمیدم یا بامیان  مهم تر از کابل است و یا پلیس های اینجا خیلی مسلکی ترند!!


  راننده بیچاره شاکی بود و از من تقاضا کرد که حرف و شکایتش را به جایی برسانم و من هم با این نوشته خواستم که شکایت وی را (از نماینده، سرعت گیرها و تلاشی های زیاد) به گوش مسئولین برسانم.


تذکر: از همه عزیزان خواننده که در پست قبلی ابراز همدری کرده و راهنمایی نمودند تشکر می کنم، هدف از آن پست فقط اعلام دلایل غیبت ام بود نه خدای ناکرده مکدر کردن خاطر دوستان و یا احیانن سوء استفاده شخصی!



ارسال توسط محمد ظاهر نظری
 
تاريخ : دوشنبه پنجم دی 1390
چند وقتی است در کابل ام، بیش از یکسال می شد که گاهی شانه راست و گاهی شانه چپ ام درد می کرد، بطوریکه نه تنها بشکه آب بلکه یک کتاب را نمی توانستم جابجا کنم، درمان های زیادی در بامیان انجام دادم و نتیجه نگرفتم،

کابل آمدم و سرگردان بین متخصصین ارتوپدی، فیزیوتراپی، X-Ray" MRI" CT-Scan هستم، برخی می گویند آرتروز گردن دارم، برخی دیگر نظر داده اند شانه ام مشکل دارد و ... اما تاکنون بهبود کامل نیافته ام،

روزهای کوتاه، ترافیک و شلوغی شهر، سردی هوا و قطع برق فرصتی نمی گذاشت که به کافی نت رفته و از دنیای اینترنت و اخبار بامیان مطلع گردم، امروز فرصتی پیش آمد و خواستم دلیل غیابت خود را به خوانندگانم بازگویم و عذر خواهی کنم از اینکه دوستان در این مدت آمدند اما با دست خالی برگشتند.



ارسال توسط محمد ظاهر نظری

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود